گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد.

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

پاسخ دهید

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.